۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

ماه پشت ابر نموند

صبح بلند شدیم و با محمد با هم رفتیم بیمارستان. محمد رو بردن تا لباسش رو عوض کنن و واسه اتاق عمل آماده ش کنن. منم توو راهرو نشستم. وقتی لباس آبی اتاق عمل رو تنش کردن و از دور دیدمش یه لحظه حس کردم که چقدر توو لباس آبی اتاق عمل خوشکلتر و خوش تیپ تر شده بود. 

وقتی بردنش توو اتاق عمل من برگشتم خونه. به محض اینکه رسیدم دم در، صاحب خونه که طبقه ی پایین زندگی میکرد منو دید و دو تا قبض تلفن بهم داد و گفت : قبض های تلفنتون اومده. اولش فک کردم اشتباه میکنه و داره قبض خودشون هم به من میده ولی نه.اشتباهی در کار نبود. خونه ی محمد دو تا خط تلفن داشت.از هر دو هم یه عالمه استفاده شده بود.
خیلی حالم گرفته بود. چند ماه قبل با محمد سر اینکه همیشه مشغول چت کردن هست و تلفنش اشغال هست بحث کرده بودم. آخرش هم گفت: به جون مادرم دیگه چت نمیکنم، اصلا هر وقت دلت خواست تلفن بزن، اگه اشغال بود!!!
حالا فهمیده بودم که تمام مدت واسه اینترنت و چت کردنش از یه خط دیگه استفاده میکرده..چقدر آدم میتونه دروغ گو باشه.بعد ها پیرینت اون خط تلفن هم گرفتم..از اون خط با تمام ایران تماس گرفته شده بود.

اول جریان اون عکس و دروغ. حالا هم که دو تا خط تلفن. 
رفتم توو خونه. یه جا توو خونه بود شبیه یه انباری. با خودم گفتم بزار اینجا رو هم بگردم. شاید چیزای جالبی پیدا بشه.  شروع کردم به گشتن. زیر یه پتو چند تا کاغذ پیدا کردم که تووش پر از شماره تلفن هایی بود که از این و اون گرفته بود...خدایا باورم نمیشد...آخه واقعا چرا؟! 
اصلا بیمارستان نرفتم . اون شب باید بستری میشد و فردا صبح مرخصش میکردن. تمام شب رو توو خونه بیدار بودم و فکر میکردم..فک،ر فکر..

صبح رفتم بیمارستان. محمد هیچ پول نقد نداشت که به بیمارستان بده و مرخص  بشه.منم چه نقد و چه غیر نقد نداشتم.مسول های بیمارستان هم اصلا قبول نمیکردن تا حتی بزارن بره تا بانک و پول بگیره. خلاصه محمد به این نتیجه رسید که راهی نداره جز فرار از بیمارستان. البته واسه آدمی مثل اون این کار مثل آب خوردن بود. اول من از بیمارستان خارج شدم و بعد اون از دیوار پشتی بیمارستان فرار کرد. 
هر چند بعد ها گفت که رفتم و پول بیمارستان رو دادم...ولی من که باور نکردم.

خلاصه هر دوتامون اومدیم خونه و من هم اصلا به روی خودم نیاوردم که چه اتفاقاتی افتاده و چه چیزایی دیدم.اگر هم میگفتم هم فایده ای نداشت.مسلما انکار میکرد و یه مشت دروغ شاخ دار تحویلم میداد.
 اون شب هم پیشش خوابیدم و صبح گفتم: باید برگردم اصفهان و باز به زودی میام پیشت. و برگشتم.

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

دروغ

نشسته بودم پشت کامپیوتر محمد. خیلی کم با کامپیوترش کار میکردم. وقتی هم مینشستم فقط  آهنگ گوش میدادم و محمد می اومد و مینشست توو بغلم. اما اون روز محمد داشت آشپزی میکرد و فرصت کردم یه کم بیشتر توو کامپیوترش بگردم. رفتم توو چند تا فولدر و یه دفعه به یه عکس رسیدم.
عکس محمد بود.انگار توو لابی یه هتل نشسته بود. همون کیف کوله پشتیه همیشگیش هم کنارش بود. و یکی از تیشرت های من تنش بود. یکی از تیشرت هایی که من گذاشته بودم توو خونه ش و هر وقت که می اومدم پیشش میپوشیدم. با خودم گفتم: این عکس رو کی گرفته؟ اینجا کجاس؟ چرا من اصلا از این ماجرا هیچی نمیدونم؟
محمد رو صدا کردم. اومد. گفتم: این عکس رو کی گرفتی؟ کجا بودی؟
یهو قیافه ی محمد تغییر کرد. شروع کرد به سرو صدا و داد و بیداد. گفت : چرا کامپیوتر منو میگردی؟ گفتم: خوب فقط یه سوال پرسیدم. چون این عکس رو با تیشرت من گرفتی. میخوام بدونم کجا رفته بودی؟ چرا من کاملا بی اطلاع هستم؟
چشماش قرمز شده بود. شروع کرد به توضیحات بی سر و ته " این همون روزیه که تو با آرش و رامین رفته بودین خوش گزرونی، میبد نبودی، یکی از دوستای دانشگاهم که پراید داره اومد دنبالم، رفتیم کاشان، یه روزه هم برگشتم، دوستم اصلا استریته و ..." 
آنچنان با چشمای قرمز داشت توضیح و تفسیر میکرد که مطمئن بودم داره دروغ میگه. همیشه وقتی یه ماجرا رو زیاد با جزئیات تعریف میکرد ، دروغ میگفت.

دو ماه پیش ، یه روز که من بعد از 3 هفته برگشته بودم اصفهان ، آرش و رامین اومدن دنبالم و باهاشون رفتم یه مسافرت کوچیک یه روزه، یکی از شهرای نزدیک اصفهان. همون موقع هم به محمد زنگ زده بودم و محمد کلی جر و بحث کرد که حق نداری بری و از این حرفا. منم بعد از کلی بحث از پشت تلفن قانعش کردم که میخوام برم و به یه کم تفریح با دوستام نیاز دارم. .. 

هر چند دو روز بعد دوباره برگشته بودم میبد و اصلا حرفی از اینکه محمد هم توو اون دو روز جایی رفته بوده نبود. حالا بعد از دو ماه خودم این عکس رو دیده بودم و داشت مثلا توضیح میداد و میگفت با دوست استریتش رفته بوده کاشان.
بیشتر به عکس دقت کردم..نمایی که پشت سر محمد بود واسم آشنا بود. متوجه شدم اونجایی که عکس گرفته یه هتل معروف توو شهری بود که من تووش دانشگاه میرفتم...
گفتم داری دروغ میگی..من بارها با دوستام اینجایی که تو عکس انداختی رفتم..کاملا واسم آشناس..حقیقت رو بهم بگو..دروغ بسه..تازه تو هیچ دوستی که حاضر باشه باهات بره مسافرت نداری...
 باز انکار کرد . گفت خوب حتما فقط شبیه هست و یه عالمه چرند دیگه...خسته ام کرد با حرفای بی سر و ته ش. دیگه کاملا واسم واضح شده بود که داره دروغ میگه. بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم و وسایلم رو گذاشتم توو کیفم و گفتم: من میرم، هر وقت که تصمیم گرفتی راستشو بگی بهم زنگ بزن.
محمد شبیه دیونه ها شده بود . چشماش قرمز شد. داد و بیداد میکرد. اصلا نمیفهمید داره چی میگه. کیفم رو گرفت و پرت کرد . بعد هم دستم رو گرفت و کشید و داد زد: حق نداری بری. گفتم: این وحشی بازی ها چیه داری در میاری؟ من میرم چون دیگه مطمئن شدم داری دروغ میگی..تو رفتی با یه آشغال سکس کردی ..واسه همینم هست که تمام این مدت هیچی به من نگفته بودی و حالا هم داری دروغ میگی.
تا این حرفا رو گفتم انگار دیونه تر شد.. گردنم رو گرفته بود و فشار میداد..داشت خفه م میکرد..خودم رو از دستش آزاد کردم. دیگه بحثمون به یه دعوای تمام عیار تبدیل شده بود. یه دفعه با همون حالت عصبی و دیوونه یه چاقو برداشت. گرفت سمت من و گفت: نباید بری، من بی افت هستم، باید اینجا بمونی. خیلی ترسیدم ، انگار داشت دیوونه میشد. گفتم: من با کسی که بهم دروغ میگه و خیانت میکنه بی اف نیستم. بلند شدم که برم..محمد داشت داد و بی داد میکرد و چاقو توو دستش بود. یه دفعه چاقو رو زد روو انگشت خودش. خون زیادی داشت ازش می اومد..نمیدونم از عمد زد یا از دستش در رفته بود و اون اتفاق افتاده بود. داد زد و گفت: ببین چه کار کردی؟تقصیر تو بود.دستم داره خون میاد..
گفتم: تو روانی هستی، به من چه ربطی داره، خودت زدی به خودت، به من چه؟

خیلی هول شدم و ناراحت...یه جورایی با اون اتفاق دعوا تموم شده بود. انگشت محمد همونطور داشت خون می اومد. گفتم: پاشو، باید بریم دکتر، فکر کنم باید بخیه ش کنه.. گفت: انگشتم رو نمیتونم جمع کنم...انگار یه بلایی سرم اومده..
رفتن  رو بیخیال شده بودم..اون شب رفتیم دکتر و از انگشت دست محمد عکس گرفت و گفت که تاندون انگشتش پاره شده و فردا باید عملش کنیم ...
برگشتیم خونه و باز گرفتمش توو بغلم و دیگه حرفی از اون عکس نزدم ...فردا نوبت عمل داشت و باید انگشتشو عمل میکرد..

۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

یلدا و کادو

دو روز به شب یلدا مونده بود. یکی از دوستام توو اصفهان قرار بود جشن بگیره و من و محمد هم میخواستیم بریم. 
خدا فقط میدونه چقدر جر و بحث کردیم تا موفق شدم راضیش کنم که ما هم بریم.
تعداد زیادی "گی" از همه جای ایران اومده بودن، از جمله تهران.
از لحظه ای که رسیدیم محمد چسبیده بود به من و حاضر نبود یه لحظه تنهام بزاره. حتی حق این که یه صندلی واسه خودم داشته باشم هم نداشتم و باید همه ش رو پای محمد مینشستم. البته این چیزا و این کاراش واسه خودم هم جذاب بود. ولی دیگه از حد گذشته بود. آخه نگاه های بد اطرافیان و دوستان داشت آزارم میداد. هر کسی از پیشمون رد میشد محمد یواش در گوش من میگفت: " داره از حسادت میمیره" 
تا تونستم مشروب خورده بودم و مسته مست بودم. محمد مشروب نمیخورد و فقط شش دونگ حواسش به من بود. حتی نمیذاشت خودم تنها برم تا آشپزخونه و باز مشروب بگیرم. میگفت فقط با هم.
 یه لحظه یکی از " گی های" تهرانی  که  من اصلا تا اون موقع ندیده بودمش اومد جلو، من مست مست بودم، به محمد گفت : "بی اف تون هستن؟ محمد جواب داد :"بله، مشکلی دارین؟" یارو گفت: "نه، ایشلاه که ایشون هم  مثل بقیه بی اف هاتون نباشه!"  و رفت. گفتم :"چی گفت؟ یعنی چی مثل بقیه نباشه؟ میشناختیش؟" محمد گفت: "فکر کنم یه بار باهاش سکس کرده بودم.آدم نیست." یه دفعه توو حالت مستی حالم خیلی گرفت. از رو پاش بلند شدم. رفتم پیش دوستم و ازش پرسیدم : "از این دوستات که دعوت کردی کسی از قبل محمد رو میشناسه؟" دوستم گفت:" والا چی بگم! توو همین جمع 30 ..40 نفره، 5..6 نفر هستن که با محمد سکس کردن قبلا!!" دود از کله ام داشت بلند میشد..حالا میفهمیدم چرا محمد اصلا دوست نداشت که ما هم بریم جشن.
رفتم توو اتاق و زار زار شروع کردم به گریه..نمیدونم چرا گریه م گرفته بود. همه ی اون افراد مال قبل از بی اف شدنش با من بودن. ولی خوب، مستی و عشق و افرادی که دستشون به بدن عشقت خورده، نتیجه اش چیزی غیر گریه نبود واقعا.
محمد اومد توو اتاق و شروع کرد به حرف زدن . " آخه چرا گریه میکنی؟ به خدا من دوستت دارم، من از همه شون متنفر بودم، خوب یه سکس بوده، مگه چه کار کردم؟ اگه خوب بودن که باهاشون بی اف میشدم، اینا اونقدر جنده بودن که بی اف داشتن و با من سکس کردن و ..." خلاصه از این حرفا...من فقط زار میزدم و میگفتم : "تو چی میفهمی آخه! من عاشقتم ، میدونی چقدر سخته واسم که توو یه جمع 30 ..40 نفره ، عشق آدم با 5..6 نفرشون خوابیده باشه؟ حالا  میفهمم چرا هیچ وقت نمیزاری دوستام رو ببینم." و گریه ام دائما شدیدتر میشد. محمد از اتاق رفت بیرون و شروع کرد به داد و بی داد با اون پسره ..فقط میشنیدم که داره بهش فحش میده. گریه ام قطع نمیشد. دوباره محمد برگشت توو اتاق و منو با همون حال مست از اونجا برد بیرون. تاکسی گرفت و بردم تا مسافرخونه ی "نقش جهان" همون مسافر خونه ی همیشگی . رفتیم توو اتاق و دوباره همون حرف هاش رو تکرار میکرد. مست بودم و بدنم داشت میلرزید. لباس هام رو در آورد و منو تو بغلش خوابوند . اینقدر حرف زد تا همونجور  توو بغلش خوابم برد.

صبح که از خواب بلند شدم ، هنوز سرم به خاطر مستی دیشب داشت گیج میرفت. محمد توو اتاق نبود. به موبایلش زنگ زدم. گفت همین بغل هستم و الان میام. بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم. محمد اومد. یه کوله پشتی خریده بود. گفت: "بیا، این رو واسه تو خریدم." خیلی قشنگ بود. یه کوله پشتی زرد و مشکی که پایینش کلمه ی GAYA گلدوزی شده بود. محمد یه چاقو برداشت و قسمت A رو شکافت . حالا فقط قسمت GAY مونده بود. خیلی جالب بود. گفتم: "اینو از کجا گرفتی؟ خیلی خوشکله. مرسی."
گفت:" از توو چهار باغ خریدم.آماده شو بریم. میخوام چند تا چیز دیگه هم بخرم" 
رفتیم بیرون. توو یه پاساژ. محمد دو تا سوییشرت مثل هم دید که رنگ یکی مشکی بود و یکی دیگه سفید. گفت: " کدوم رو میخای؟ " گفتم: "بیخیال، گرونه، نمیخوام" گفت :"تو به اونش کار نداشته باش" و رفت و هر دوتا رو خرید و سفیده رو به من داد و مشکی رو خودش پوشید. خیلی توو اون سوییشرت خوشتیپ شده بود. دقیقا عین خود مانکن توو ویترین . چه ایده ی جالبی، سوییشرت های مثل هم ...
از پاساژ که رفتیم بیرون جلوی یه ساعت فروشی ایستاد و گفت :یکی رو انتخاب کن. گفتم:"عزیزم ، همین هایی که خریدی کافیه. من نمیتونم همین ها رو هم جبران کنم.بسه دیگه." گفت : " کی گفته جبران کنی؟ تو همین که با من هستی واسم کافیه." چه حرف قشنگی. قند توو دلم آب شد. گفتم: "خوب من با تو هستم چون عاشقتم، چون خودم دلم میخواد، لازم نیست کادو واسم بخری.تازه آخه مناسبتی هم نیست" گفت : " اه.میگم تو فقط بگو کدوم رو میخای.حرف الکی نزن" گفتم: خودت انتخاب کن واسم، من نمیدونم" .. رفتیم توو مغازه و یه ساعت اسپرت واسم خرید،  ساعت زیاد گرونی نبود، ولی خوشگل بود و جعبه ی نازی داشت.صاحب مغازه گذاشته بودش ته یه آکواریوم پر آب تا مثلا بگه زد آبه. خلاصه توو کادو خریدن اون روز حسابی دست و دل بازی کرد. انگار میخواست به هر شکلی شده ماجرای شب پیش رو از دلم در بیاره . منم دیگه حرفی راجع بهش نزدم .
اون روز دوباره با هم برگشتیم میبد، خونه  ی محمد....

۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

یک تجربه کاملا متفاوت

هفته ها پشت سر هم میگذشتن و من و محمد شبانه روز با هم توو اون خونه بودیم.
سعی میکردیم توو سکس هامون هم تنوع ایجاد کنیم..همه جای خونه سکس کرده بودیم. روی تخت ، زیر تخت، روو زمین، توو حمام، توو دستشویی، توو آشپزخونه، توو راهرو، روو پله ها، حتی روو پشت بوم...
به محمد گفتم:"بزار یه بار از جلق زدنت فیلم بگیرم." قبول کرد.لخت شد و شروع کرد به جلق زدن، من هم با موبایلم ازش فیلم میگرفتم. نزدیک 15 دقیقه ، با تمام قدرت داشت کیرشو میمالید ولی آبش نمی اومد. گفت: "اینجوری آبم نمیاد ، باید سکس کنیم" . انگار که تا کیرم توو کونش نمیرفت نمیتونست آبش رو بیاره. محمد گفت:" موبایل رو بزار روو قفسه و تنظیمش کن روو تخت و بزار فیلم بگیره، خودت هم بیا سکس کنیم. اولین بار بود که میخواستم از سکسم فیلم بگیرم. خیلی واسم جالب بود. به محمد گفتم:" همینجور که لخت هستی ، او کفشای بوتت رو هم بپوش، فکر کنم خیلی جالب بشه." کفش هاش رو پوشید و شروع کردیم به سکس....
فیلم جالبی شده بود، ولی اصلا کیفیت خوبی نداشت و ترجیح دادم همون موقع پاکش کنم. ولی کاشکی نگه اش میداشتم...سکس های لذت بخش با محمد، با اون بدن و صورتش که عین مدل ها بود، دیگه هیچ وقت توو زندگی م تکرار نشد...

یه روز محمد گفت: " بزار دست و پاهات رو ببندم و بعد واست ساک بزنم و خودم بشینم روی کیرت." گفتم فکر نمیکنم خوشم بیاد، ولی تنوع هست دیگه، بیا این کار رو بکنیم.
دست های من رو از پشت سر با چسب بست و پاهام رو هم بست و یه چسب هم روو دهنم زد. اصلا احساس خوبی نداشتم. شروع کرد به ساک زدن. اما اینقدر از اون وضع ناراحت بودم که یه ذره هم کیرم راست نشد. وقتی محمد متوجه شد که خوشم نمیاد، دست و پاهام رو باز کرد و گفت: خوب تو بیا دست و پای منو ببند و بعد بکن. 
یه شلوار چرمی مشکی داشت که بهش گفتم اون شلوار روبا بوت هات اول بپوش، بعد دست و پاهات رو میبندم. اونم پوشید و رو شکم خوابید. دست های بزرگ و قوی ش رو با چسب بستم و پاهاش رو هم همونجور که بوت ها رو پوشیده بود بستم. یه تیکه دستمال هم توو دهنش کردم و از پشت گره زدم ....وقتی که توو این حالت دیدمش، یه دفعه بدنم از شدت هیجان و حس سکسی ،شروع کرد به لرزیدن..چرا اینقدر دیدن هیکل ناز محمد با اون بوت و اون شلوار چرمی سیاه و دست و پاها و دهن بسته واسم جالب و هیجان انگیز بود؟ لرزش بدنم برای چی بود؟ مثل اون روزی شده بودم که واسه اولین بار عکس سکسی " گی " دیدم...
خوابیدم روو کونش و گردنشو یه کم گاز گرفتم .. بلند شدم و شلوار چرمیش رو یه کم دادم پایین و تف زدم به کیرم و یه دفعه هل دادم توو کونش..صدای آه خفیفی شنیدم. دهنش بسته بود و نمیتونست حرف بزنه. خیلی محکم داشتم میکردمش .. در همون حالی که داشتم میکردمش، شروع کردم کمر صاف و عضلانی ش رو چنگ زدن. اونقدر محکم چنگ زدم که رد ناخن هام رو کمرش قرمز شد ، انگار زخم شده بود.دیگه وقتی کمر زخمی ش رو با رد ناخن های خودم دیدم ، نتونستم جلوی اومدن آبم رو بگیرم و آبم اومد و همش ریخت توو کونش.
تا 5 دقیقه بعد از اومدن آبم هنوز کیرم توو کونش بود و رو کمرش خوابیده بودم .انگار نفسم داشت بند می اومد. گفتم:" حالا نوبت تو" برش گردوندم و با همون دست و پا و دهن بسته اش ، از پشت بغلش کردم و با دستم کیرش رو مالیدم تا آبش اومد..

این دیگه چه جور سکسی بود؟! چرا من یهو اینقدر وحشی شده بودم؟ چرا از دیدن محمد تو اون وضع  تا این حد هیجان زده بودم!!؟.. همش رو گذاشتم به حساب اینکه چون محمد واسم خیلی جذاب و سکسی هست ، پس من همه جوری ازش خوشم میاد، حتی در این حالت...

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

هیجان به هر قیمتی

محمد توو میبد یه خونه گرفته بود. خونه ش یه کمی وحشتناک بود. از در کوچیکش که وارد میشدیم باید 10 تا پله رو بالا میرفتیم. بعد میرسیدیم به یه راهرو. آخر راهرو یه اتاق بود .  وسط راهرو ، حموم و دستشویی بود. اول راهرو، سمت راست،  هم دوباره چند تا پله میخورد و میرفت بالا تا به در پشت بوم میرسید و کنار در پشت بوم یه آشپزخونه ی کوچیک داشت. اهالی محل میگفتن توو اون خونه ، قبلا یه دختر دانشجو زندگی میکرده که به خاطر گاز گرفتگی خفه شده و مرده.
از اصفهان تا میبد با اتوبوس چیزی حدود 5 ساعت راه بود. من میرفتم پیشش و معمولا 3..4 هفته میموندم و بعد واسه 2..3 روز بر میگشتم اصفهان و بعد دوباره میرفتم اونجا..همون 2..3 روز هم به زور و دردسر و بحث اجازه میداد که برم اصفهان..اصرار داشت همه وقت من اونجا بمونم. توو خونه هم یه لحظه مال خودم نبودم..تمام مدت چسبیده بود به من..توو حمام، آشپزخونه، حتی دستشویی. وقتی میرفتم دستشویی هم به زور میگفت حق نداری در دستشویی رو ببندی و خودش مینشست و نگاهم میکرد..
چند ماه میشد که هیچ کدوم از دوستام رو ندیده بودم. اصلا وقتی نمونده بود واسم. اگر هم یکی از دوستام خدایی نکرده زنگ میزد بهم ، محمد ریجکتش میکرد و میگفت: "این دوستات از من خوششون نمیاد، من بی اف تو هستم و تو هم نباید باهاشون دیگه حرف بزنی!"
ظهر از خواب بلند میشدیم ، غذا میخوردیم ، سکس میکردیم ، عصر میرفتیم بیرون و یه دور توو شهر میزدیم و دوباره شب  تا ساعت 3 ..4 ،سکس و غذا و فیلم دیدن و یه کمی جر و بحث سر دوستای من و بعد اجبارا باید رو تخت یه نفره با یه متکا و به پتو میخوابیدیم و دوباره روز بعد.. کل برنامه ی زندگیم با محمد شده بود همین ها..اکثر مواقع من غذا میپختم، نود درصد مواقع هم سوپ، اونم سوپی که به غیر از آب و رشته و رب گوجه ، هیچی دیگه نداشت.یه وقتایی هم خیلی هنر به خرج میدادم و سیب زمینی هم سرخ میکردم. محمد هم این غذا های بد مزه ی من رو با ولع تمام میخورد.
دفعه اولی که سیب زمینی سرخ کردم ، اونقدر شور شده بود که خودم هم نتونستم بخورم، ولی محمد تا آخرشو خورد. وقتی بهش گفتم چطوری میتونی این غذای شور رو بخوری؟ گفت : "اشکال نداره عزیزم، چون با عشق درست کردی، واسه من خوشمزه س."
بعضی وقت ها هم محمد از بیرون غذا میگرفت و خلاصه روزگار پیش میرفت.
محمد به اسم دانشگاه اومده بود اونجا و خونه گرفته بود. واقعا هم قبول شده بود. ولی حتی یک روز هم دانشگاه نمیرفت. تمام هزینه های دانشگاه رو از باباش میگرفت و همش رو خرج میکرد. هر روز یه وسیله ی جدید واسه خونه میخرید. ماکرو ویو ، نون تست کن، کامپیوتر جدید، لباس ، چایی ساز و ... 
کلا زندگیمون یه کم تکراری شده بود و نیاز به هیجان توو هر دوتامون موج میزد. آخه ماشین هم نداشتیم دیگه که بتونیم مسافرت بریم.
خونه ی محمد نزدیک یه اتوبان بود. چند تا مغازه کنار اتوبان بود  که شبانه روزی باز بودن. همه چیز هم داشتن. از پنیر و مواد غذایی تا منقل و سفا لی جات..
یه شب نزدیکای ساعت 3  بود که به محمد گفتم:"بیا بریم سیگار بخریم." یه نگاهی به من کرد و یه کاپشن گشاد پوشید و گفت:" باشه، بریم." رفتیم همون مغازه ی شبانه روزی کنار اتوبان. صاحب مغازه ، توو مغازه خوابیده بود. بیدارش کردم و گفتم سیگار میخوام. یارو رفت و 4 نخ وینستون لایت آورد. پولش رو دادم واومدیم بیرون. به محض اینکه از مغازه دور شدیم، محمد دست کرد زیر کاپشنش و 2 بسته شیرینی در آورد، قطاب یزد بود. با تعجب گفتم: اینا رو از کجا آوردی؟!! گفت: بیا عزیزم، اینا رو برای تو دزدیدم. گفتم: چجوری آخه؟ کی این کار رو کردی که حتی من متوجه نشدم؟!! گفت: "این دستای منو دست کم گرفتی؟!بیا بریم خونه با شیر کاکائو بخوریم."
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت! از یه طرف به نظرم کارش جالب و هیجان انگیز بود، از یه طرف دیگه دزدی کرده بود!!
ترجیح دادم باهاش بحثی نکنم. فقط خندیدم و گفتم: باشه ، بریم، ولی دیگه این کارا رو نکن....
یه روز دیگه محمد چند تا کاندوم رو با گاز شهری پر کرد و به تهشون یه کاغذ وصل کرد و رفت رو پشت بوم. گفت: "میخوام اینها را بپوکونم، فکر کنم جالب بشه وقتی توو هوا میپکن." منم که عاشق این کارا..گفتم:" پایه ام، منم  با موبایلم فیلم میگیرم."
رفتیم رو پشت بوم و محمد کاندوم های پر گاز رو آتیش زد.ترکیدن. ولی انگار اون حسی که باید بهمون میداد رو نداد. محمد گفت: " توو فضای آزاد حال نمیده. بیا بریم توو اتاق بپوکونیمشون." اولش گفتم نه ولی بعد پایه شدم. 4 تا کاندوم رو پر گاز کرد و به سقف  چسبوند، یه دستمال کاغذی هم به دمشون وصل کرد و دستمال رو آتیش زد! من توو راهرو ایستاده بودم و فیلم میگرفتم. محمد هم اومد توو راهرو..یه دفعه کاندوم ها پوکیدن و واسه یه لحظه آتیش تمام سقف رو گرفت. خیلی با حال شد. خوشم اومد...زندگیمون داشت یواش یواش باز هیجان انگیز میشد !!!
هنوز اون فیلم رو دارم..هنوزم وقتی صدای خنده هامون رو توو فیلم میشنوم اشک توو چشم هام جمع میشه....

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

یک شب رویایی

چند ماه از رابطه ام با محمد میگذشت. یه پروژه  واسه یکی از استاد هامون باید میبردم و از استاد مربوطه راهنمایی میگرفتم. من اصفهان بودم و محمد میبد بود. به محض اینکه بهش گفتم باید برم دانشگاه و استادمون رو ببینم، خودش رو رسوند اصفهان تا با ماشین منو ببره.
محمد دیگه اجازه نداشت بیاد خونه مون. مامانم ورودش رو به خونه مون ممنوع کرده بود. چون از رفتار محمد خوشش نمی اومد. 
محمد اومد اصفهان و من با ماشین رفتم دنبالش. هوا سرد شده بود و دیگه نمیتونستیم زیاد توو خیابون دور بزنیم. تصمیم گرفتیم شب رو با هم بریم یه مسافر خونه و صبح زود راه بیافیم به سمت دانشگاه.. آخه از اصفهان تا شهری که دانشگاه من تووش بود نزدیک 3 ساعت راه بود.
با هم رفتیم همون مسافر خونه ی همیشگی مون، نقش جهان. مسئولش گفت که درحال حاضر فقط یه اتاق دو نفره داریم که اونم رو پشت بوم هست. کلید اتاق رو گرفتیم و رفتیم رو پشت بوم...پشت بوم خیلی بزرگ و باز بود و فقط همون یه تک اتاق رو داشت...یه اتاق کوچولو با دو تا تخت و یه بخاری دیواری گازی. از همون مدل ها که دودکش ندارن و یه صفحه دارن که قرمز میشه..اون اتاق یه پنجره ی  شیشه ای با قاب چوبی هم داشت که رو به خود پشت بوم باز میشد..انگار که پشت بوم، حیاط اون اتاق فسقلی بود...یکی از تخت ها نزدیک بخاری بود و یکی دیگه نزدیک پنجره..
محمد رو تخت نزدیک پنجره دراز کشید و من رو تخت نزدیک بخاری دفتر و دستکم رو پهن کردم تا چند تا از نکته های مهم جزوه هام رو بنویسم.. محمد لباساش رو در آورد و رو تخت دراز کشید و گفت: ببین، همه جام رو شیو کردم.... کلا بدن خیلی کم مویی داشت، یه زره رو سینه و یه زره زیر نافش. همون ها رو هم زده بود..دقیقا مثل بازیگرای فیلم های پورن شده بود. گفتم: پس دیگه واقعا خوردنی شدی!!صبر کن کارم تموم شه، میام سراغت!
همون طور که داشتم به جزوه هام نگاه میکردم، یه چشمم هم به محمد بود و بدن نازش...خسته شدم و دفتر و دستک رو بستم و گفتم: دیگه نمیتونم تحمل کنم، اومدم.
چراغ اتاق رو خاموش کردم. چقدر فضای اتاق قشنگ شده بود..از یه طرف نور قرمز بخاری و از یه طرف دیگه نور نقره ای ماه که از پنجره می اومد توو... و محمد ی که لخت روو تخت ، کنار پنجره داراز کشیده بود. صحنه دقیقا مثل یه رویای سکسی شده بود.. لباس هام رو در آوردم و رفتم رو تختش..بدن نازش زیر نور ماه که از پنجره می اومد تو و زیر نور قرمز بخاری هزار برابر زیباتر شده بود..تمام خط و خطوط عضلاتش زیر سایه روشن نور های نقره ای و قرمز به شکل دیوونه کننده ای نمایان شده بود. مثل یه تابلو ی نقاشی..مثل یه خواب بود دقیقا...دوست داشتم همونجور بالاسرش بایستم و  تا صبح نگاهش کنم..خوابیدم روش و یه کم لباهاش و بدن نازش و گردنشو خوردم..دوباره بلند شدم و نگاهش کردم. گفتم : " دارم دیونه میشم" و باز خوابیدم روش ..کیرم رو گذاشته بودم رو کیرش و گردنشو میخوردم و ازش لب میگرفتم...اونقدر داشت از کیرم آب می اومد که محمد فکر کرد آبم اومده..ولی نیومده بود..برش گردوندم...موهای دم سوراخ کونشو کامل با تیغ زده بود..وقتی کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش، لای کونش با آبی که از کیرم می اومد  خیس و لیز شده بود. نمای کمر و کون قلمبه و  سفتش اونقدر زیر نورهای اتاق زیبا و دیونه کننده بود که به محض اینکه کیرمو یه کم رو سورخش مالیدم ، آبم اومد و ریخت رو کونش...به نفس نفس افتاده بودم و انگار قلبم داشت از جا کنده میشد. گفت: چی شد؟چرا نکردی پس؟چقدر زود آبت اومد..گفتم : چه انتظاری داری از من؟ من همینجوریش واسه تو میمیرم. بعد موهای بدنتو هم زدی و اینجور لیز شدی! خوب معلومه که آبم زود میاد....برش گردوندم و شروع کردم براش ساک زدن...یک ذره هم از حشری بودنم کم نشده بود. کیرشو توو دستم میمالوندم و توو دهنم جابه جا میکردم. متوجه شدم آبش داره میاد..وقتی داشت آبش می اومد، کیرش تا ته توو حلقم بود و تمام آبشو خوردم......
تمام شب رو همونطور لخت توو بغل هم، رو تخت یه نفره ، کنار پنجره دراز کشیدیم و تا دیر وقت نازش میکردم تا هموجوری توو بغل هم خوابمون برد...

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

کی بی اف بشیم؟

تقریبا ظهر از خواب بلند شدیم. محمد گفت: امروز باید برگردم اهواز! بریم بلیط بگیرم... یهو دلم گرفت. میخواستم داد بزنم، بگم، تو رو خدا نرو...ولی هیچی نگفتم.
ظهر با محمد رفتیم بیرون و ناهار خوردیم..گشت زدیم و محمد واسم یه تی شرت گرفت...یه تیشرت مشکی که من هنوز بعد از این همه سال دارمش.

تقریبا آفتاب غروب کرده بود. بلیط محمد واسه ساعت 10 شب بود و هنوز زیاد وقت داشتیم. با ماشین بودیم و توو شهر الکی دور میخوردیم. محمد گفت: بریم کوه صفه؟...
اولش از جاده ی درست شده ی کوه بالا رفتیم .. شلوغ بود..با این حال من از هر فرصتی واسه مالوندنش موقع بالا رفتن استفاده میکردم.
خیلی رفته بودیم بالا و به یه جای تاریک و خلوت رسیدیم...محمد ایستاد و گفت: حالا وقت چیه؟ و من محکم گرفتمش توو بغلم و شروع کردم لباشو خوردن..همونجور ایستاده، آنچنان خودمو چسبونده بودم بهش که انگار دلم میخواست فرو برم توو بدنش. دستمو برده بودم زیر تیشرتش و داشتم شکم صاف و ناز و سفتشو میمالیدم که یهو یه نفر از پشت سنگا ظاهر شد....فورا از هم جدا شدیم و خیلی ریلکس از کنارشون رد شدیم و رفتیم به سمت پایین.

یه سراشیبی بود که چمن کاریش کرده بودن..چند دفعه با سینا اونجا نشسته بودیم و دعوا کرده بودیم....رفتیم اونجا نشستیم...از اونجا همه ی شهر پیدا بود. محمد نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود. منم رو چمن ها دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو پاش.
کوه صفه و اون سراشیبی و نمای شهر اصفهان و آسمون پر از ستاره و محمد...هنوز بوی هوای اون روز رو هم یادمه...محمد گفت: خوب رضا، کی بی اف بشیم؟!
چقدر راحت میگفت این چیزی رو که واسه من اینقدر مهم بود ...
گفتم: بی اف بشیم؟ نمیدونم! تو که اهوازی و من اصفهان ، تازه ،هر وقت که تو تونستی دیگه از چت و دیت و این چیزا دست برداری! میدونی که! رابطه ام با سینا سر همین چیزا بهم خورد..احساس میکنم تو هم نمیتونی دست از این چیزا برداری..
محمد گفت: خوب باید به من وقت بدی، من خیلی تنهام و عادت کردم به چت کردن..ولی فقط چت میکنم..همینجوری بی هدف..من همش میام اصفهان.واسه من از این شهر به اون شهر رفتن عین آب خوردنه..بزار یه ماشین جدید بگیرم..
با خودم گفتم: تو که به سینا با اون شکل و شمایل و اون اخلاقش یک سال وقت دادی...حالا واسه این که کنارش اینجور احساسی داری و مثل رویاهات هست نمیخوای وقت بدی؟!  به محمد گفتم : باشه حالا..بعد راجع بش حرف میزنیم. بلند شو بریم ترمینال، دیرت میشه.

داشتیم میرفتیم ترمینال. آهنگ گوگوش گذاشته بودیم توو ماشین " تو از کدوم قصه ای...." دیگه نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم...زدم زیر گریه...گفتم: تو رو خدا نرو..آخه چرا حالا که یکی مثل تو رو پیدا کردم ، اینجا نیستی و باید بری...آخه چرا؟!
محمد کلافه شده بود..گفت گریه نکن دیگه، گفتم که زود زود میام.. ماشین رو نگه داشت و گرفتم توو بغلش و منم تا تونستم گریه کردم و اون سعی کرد آرومم کنه..
دم ترمینال پیاده شد و رفت، من توو نرفتم دیگه. نمیتونستم تحمل کنم، حالم بد بود. همون دم ماشین گرفتمش توو بغلم و بوسیدمش و رفت...منم تنها برگشتم خونه...