۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه

یلدا و کادو

دو روز به شب یلدا مونده بود. یکی از دوستام توو اصفهان قرار بود جشن بگیره و من و محمد هم میخواستیم بریم. 
خدا فقط میدونه چقدر جر و بحث کردیم تا موفق شدم راضیش کنم که ما هم بریم.
تعداد زیادی "گی" از همه جای ایران اومده بودن، از جمله تهران.
از لحظه ای که رسیدیم محمد چسبیده بود به من و حاضر نبود یه لحظه تنهام بزاره. حتی حق این که یه صندلی واسه خودم داشته باشم هم نداشتم و باید همه ش رو پای محمد مینشستم. البته این چیزا و این کاراش واسه خودم هم جذاب بود. ولی دیگه از حد گذشته بود. آخه نگاه های بد اطرافیان و دوستان داشت آزارم میداد. هر کسی از پیشمون رد میشد محمد یواش در گوش من میگفت: " داره از حسادت میمیره" 
تا تونستم مشروب خورده بودم و مسته مست بودم. محمد مشروب نمیخورد و فقط شش دونگ حواسش به من بود. حتی نمیذاشت خودم تنها برم تا آشپزخونه و باز مشروب بگیرم. میگفت فقط با هم.
 یه لحظه یکی از " گی های" تهرانی  که  من اصلا تا اون موقع ندیده بودمش اومد جلو، من مست مست بودم، به محمد گفت : "بی اف تون هستن؟ محمد جواب داد :"بله، مشکلی دارین؟" یارو گفت: "نه، ایشلاه که ایشون هم  مثل بقیه بی اف هاتون نباشه!"  و رفت. گفتم :"چی گفت؟ یعنی چی مثل بقیه نباشه؟ میشناختیش؟" محمد گفت: "فکر کنم یه بار باهاش سکس کرده بودم.آدم نیست." یه دفعه توو حالت مستی حالم خیلی گرفت. از رو پاش بلند شدم. رفتم پیش دوستم و ازش پرسیدم : "از این دوستات که دعوت کردی کسی از قبل محمد رو میشناسه؟" دوستم گفت:" والا چی بگم! توو همین جمع 30 ..40 نفره، 5..6 نفر هستن که با محمد سکس کردن قبلا!!" دود از کله ام داشت بلند میشد..حالا میفهمیدم چرا محمد اصلا دوست نداشت که ما هم بریم جشن.
رفتم توو اتاق و زار زار شروع کردم به گریه..نمیدونم چرا گریه م گرفته بود. همه ی اون افراد مال قبل از بی اف شدنش با من بودن. ولی خوب، مستی و عشق و افرادی که دستشون به بدن عشقت خورده، نتیجه اش چیزی غیر گریه نبود واقعا.
محمد اومد توو اتاق و شروع کرد به حرف زدن . " آخه چرا گریه میکنی؟ به خدا من دوستت دارم، من از همه شون متنفر بودم، خوب یه سکس بوده، مگه چه کار کردم؟ اگه خوب بودن که باهاشون بی اف میشدم، اینا اونقدر جنده بودن که بی اف داشتن و با من سکس کردن و ..." خلاصه از این حرفا...من فقط زار میزدم و میگفتم : "تو چی میفهمی آخه! من عاشقتم ، میدونی چقدر سخته واسم که توو یه جمع 30 ..40 نفره ، عشق آدم با 5..6 نفرشون خوابیده باشه؟ حالا  میفهمم چرا هیچ وقت نمیزاری دوستام رو ببینم." و گریه ام دائما شدیدتر میشد. محمد از اتاق رفت بیرون و شروع کرد به داد و بی داد با اون پسره ..فقط میشنیدم که داره بهش فحش میده. گریه ام قطع نمیشد. دوباره محمد برگشت توو اتاق و منو با همون حال مست از اونجا برد بیرون. تاکسی گرفت و بردم تا مسافرخونه ی "نقش جهان" همون مسافر خونه ی همیشگی . رفتیم توو اتاق و دوباره همون حرف هاش رو تکرار میکرد. مست بودم و بدنم داشت میلرزید. لباس هام رو در آورد و منو تو بغلش خوابوند . اینقدر حرف زد تا همونجور  توو بغلش خوابم برد.

صبح که از خواب بلند شدم ، هنوز سرم به خاطر مستی دیشب داشت گیج میرفت. محمد توو اتاق نبود. به موبایلش زنگ زدم. گفت همین بغل هستم و الان میام. بلند شدم و لباس هام رو پوشیدم. محمد اومد. یه کوله پشتی خریده بود. گفت: "بیا، این رو واسه تو خریدم." خیلی قشنگ بود. یه کوله پشتی زرد و مشکی که پایینش کلمه ی GAYA گلدوزی شده بود. محمد یه چاقو برداشت و قسمت A رو شکافت . حالا فقط قسمت GAY مونده بود. خیلی جالب بود. گفتم: "اینو از کجا گرفتی؟ خیلی خوشکله. مرسی."
گفت:" از توو چهار باغ خریدم.آماده شو بریم. میخوام چند تا چیز دیگه هم بخرم" 
رفتیم بیرون. توو یه پاساژ. محمد دو تا سوییشرت مثل هم دید که رنگ یکی مشکی بود و یکی دیگه سفید. گفت: " کدوم رو میخای؟ " گفتم: "بیخیال، گرونه، نمیخوام" گفت :"تو به اونش کار نداشته باش" و رفت و هر دوتا رو خرید و سفیده رو به من داد و مشکی رو خودش پوشید. خیلی توو اون سوییشرت خوشتیپ شده بود. دقیقا عین خود مانکن توو ویترین . چه ایده ی جالبی، سوییشرت های مثل هم ...
از پاساژ که رفتیم بیرون جلوی یه ساعت فروشی ایستاد و گفت :یکی رو انتخاب کن. گفتم:"عزیزم ، همین هایی که خریدی کافیه. من نمیتونم همین ها رو هم جبران کنم.بسه دیگه." گفت : " کی گفته جبران کنی؟ تو همین که با من هستی واسم کافیه." چه حرف قشنگی. قند توو دلم آب شد. گفتم: "خوب من با تو هستم چون عاشقتم، چون خودم دلم میخواد، لازم نیست کادو واسم بخری.تازه آخه مناسبتی هم نیست" گفت : " اه.میگم تو فقط بگو کدوم رو میخای.حرف الکی نزن" گفتم: خودت انتخاب کن واسم، من نمیدونم" .. رفتیم توو مغازه و یه ساعت اسپرت واسم خرید،  ساعت زیاد گرونی نبود، ولی خوشگل بود و جعبه ی نازی داشت.صاحب مغازه گذاشته بودش ته یه آکواریوم پر آب تا مثلا بگه زد آبه. خلاصه توو کادو خریدن اون روز حسابی دست و دل بازی کرد. انگار میخواست به هر شکلی شده ماجرای شب پیش رو از دلم در بیاره . منم دیگه حرفی راجع بهش نزدم .
اون روز دوباره با هم برگشتیم میبد، خونه  ی محمد....

۱۳۹۱ بهمن ۱۱, چهارشنبه

یک تجربه کاملا متفاوت

هفته ها پشت سر هم میگذشتن و من و محمد شبانه روز با هم توو اون خونه بودیم.
سعی میکردیم توو سکس هامون هم تنوع ایجاد کنیم..همه جای خونه سکس کرده بودیم. روی تخت ، زیر تخت، روو زمین، توو حمام، توو دستشویی، توو آشپزخونه، توو راهرو، روو پله ها، حتی روو پشت بوم...
به محمد گفتم:"بزار یه بار از جلق زدنت فیلم بگیرم." قبول کرد.لخت شد و شروع کرد به جلق زدن، من هم با موبایلم ازش فیلم میگرفتم. نزدیک 15 دقیقه ، با تمام قدرت داشت کیرشو میمالید ولی آبش نمی اومد. گفت: "اینجوری آبم نمیاد ، باید سکس کنیم" . انگار که تا کیرم توو کونش نمیرفت نمیتونست آبش رو بیاره. محمد گفت:" موبایل رو بزار روو قفسه و تنظیمش کن روو تخت و بزار فیلم بگیره، خودت هم بیا سکس کنیم. اولین بار بود که میخواستم از سکسم فیلم بگیرم. خیلی واسم جالب بود. به محمد گفتم:" همینجور که لخت هستی ، او کفشای بوتت رو هم بپوش، فکر کنم خیلی جالب بشه." کفش هاش رو پوشید و شروع کردیم به سکس....
فیلم جالبی شده بود، ولی اصلا کیفیت خوبی نداشت و ترجیح دادم همون موقع پاکش کنم. ولی کاشکی نگه اش میداشتم...سکس های لذت بخش با محمد، با اون بدن و صورتش که عین مدل ها بود، دیگه هیچ وقت توو زندگی م تکرار نشد...

یه روز محمد گفت: " بزار دست و پاهات رو ببندم و بعد واست ساک بزنم و خودم بشینم روی کیرت." گفتم فکر نمیکنم خوشم بیاد، ولی تنوع هست دیگه، بیا این کار رو بکنیم.
دست های من رو از پشت سر با چسب بست و پاهام رو هم بست و یه چسب هم روو دهنم زد. اصلا احساس خوبی نداشتم. شروع کرد به ساک زدن. اما اینقدر از اون وضع ناراحت بودم که یه ذره هم کیرم راست نشد. وقتی محمد متوجه شد که خوشم نمیاد، دست و پاهام رو باز کرد و گفت: خوب تو بیا دست و پای منو ببند و بعد بکن. 
یه شلوار چرمی مشکی داشت که بهش گفتم اون شلوار روبا بوت هات اول بپوش، بعد دست و پاهات رو میبندم. اونم پوشید و رو شکم خوابید. دست های بزرگ و قوی ش رو با چسب بستم و پاهاش رو هم همونجور که بوت ها رو پوشیده بود بستم. یه تیکه دستمال هم توو دهنش کردم و از پشت گره زدم ....وقتی که توو این حالت دیدمش، یه دفعه بدنم از شدت هیجان و حس سکسی ،شروع کرد به لرزیدن..چرا اینقدر دیدن هیکل ناز محمد با اون بوت و اون شلوار چرمی سیاه و دست و پاها و دهن بسته واسم جالب و هیجان انگیز بود؟ لرزش بدنم برای چی بود؟ مثل اون روزی شده بودم که واسه اولین بار عکس سکسی " گی " دیدم...
خوابیدم روو کونش و گردنشو یه کم گاز گرفتم .. بلند شدم و شلوار چرمیش رو یه کم دادم پایین و تف زدم به کیرم و یه دفعه هل دادم توو کونش..صدای آه خفیفی شنیدم. دهنش بسته بود و نمیتونست حرف بزنه. خیلی محکم داشتم میکردمش .. در همون حالی که داشتم میکردمش، شروع کردم کمر صاف و عضلانی ش رو چنگ زدن. اونقدر محکم چنگ زدم که رد ناخن هام رو کمرش قرمز شد ، انگار زخم شده بود.دیگه وقتی کمر زخمی ش رو با رد ناخن های خودم دیدم ، نتونستم جلوی اومدن آبم رو بگیرم و آبم اومد و همش ریخت توو کونش.
تا 5 دقیقه بعد از اومدن آبم هنوز کیرم توو کونش بود و رو کمرش خوابیده بودم .انگار نفسم داشت بند می اومد. گفتم:" حالا نوبت تو" برش گردوندم و با همون دست و پا و دهن بسته اش ، از پشت بغلش کردم و با دستم کیرش رو مالیدم تا آبش اومد..

این دیگه چه جور سکسی بود؟! چرا من یهو اینقدر وحشی شده بودم؟ چرا از دیدن محمد تو اون وضع  تا این حد هیجان زده بودم!!؟.. همش رو گذاشتم به حساب اینکه چون محمد واسم خیلی جذاب و سکسی هست ، پس من همه جوری ازش خوشم میاد، حتی در این حالت...

۱۳۹۱ بهمن ۹, دوشنبه

هیجان به هر قیمتی

محمد توو میبد یه خونه گرفته بود. خونه ش یه کمی وحشتناک بود. از در کوچیکش که وارد میشدیم باید 10 تا پله رو بالا میرفتیم. بعد میرسیدیم به یه راهرو. آخر راهرو یه اتاق بود .  وسط راهرو ، حموم و دستشویی بود. اول راهرو، سمت راست،  هم دوباره چند تا پله میخورد و میرفت بالا تا به در پشت بوم میرسید و کنار در پشت بوم یه آشپزخونه ی کوچیک داشت. اهالی محل میگفتن توو اون خونه ، قبلا یه دختر دانشجو زندگی میکرده که به خاطر گاز گرفتگی خفه شده و مرده.
از اصفهان تا میبد با اتوبوس چیزی حدود 5 ساعت راه بود. من میرفتم پیشش و معمولا 3..4 هفته میموندم و بعد واسه 2..3 روز بر میگشتم اصفهان و بعد دوباره میرفتم اونجا..همون 2..3 روز هم به زور و دردسر و بحث اجازه میداد که برم اصفهان..اصرار داشت همه وقت من اونجا بمونم. توو خونه هم یه لحظه مال خودم نبودم..تمام مدت چسبیده بود به من..توو حمام، آشپزخونه، حتی دستشویی. وقتی میرفتم دستشویی هم به زور میگفت حق نداری در دستشویی رو ببندی و خودش مینشست و نگاهم میکرد..
چند ماه میشد که هیچ کدوم از دوستام رو ندیده بودم. اصلا وقتی نمونده بود واسم. اگر هم یکی از دوستام خدایی نکرده زنگ میزد بهم ، محمد ریجکتش میکرد و میگفت: "این دوستات از من خوششون نمیاد، من بی اف تو هستم و تو هم نباید باهاشون دیگه حرف بزنی!"
ظهر از خواب بلند میشدیم ، غذا میخوردیم ، سکس میکردیم ، عصر میرفتیم بیرون و یه دور توو شهر میزدیم و دوباره شب  تا ساعت 3 ..4 ،سکس و غذا و فیلم دیدن و یه کمی جر و بحث سر دوستای من و بعد اجبارا باید رو تخت یه نفره با یه متکا و به پتو میخوابیدیم و دوباره روز بعد.. کل برنامه ی زندگیم با محمد شده بود همین ها..اکثر مواقع من غذا میپختم، نود درصد مواقع هم سوپ، اونم سوپی که به غیر از آب و رشته و رب گوجه ، هیچی دیگه نداشت.یه وقتایی هم خیلی هنر به خرج میدادم و سیب زمینی هم سرخ میکردم. محمد هم این غذا های بد مزه ی من رو با ولع تمام میخورد.
دفعه اولی که سیب زمینی سرخ کردم ، اونقدر شور شده بود که خودم هم نتونستم بخورم، ولی محمد تا آخرشو خورد. وقتی بهش گفتم چطوری میتونی این غذای شور رو بخوری؟ گفت : "اشکال نداره عزیزم، چون با عشق درست کردی، واسه من خوشمزه س."
بعضی وقت ها هم محمد از بیرون غذا میگرفت و خلاصه روزگار پیش میرفت.
محمد به اسم دانشگاه اومده بود اونجا و خونه گرفته بود. واقعا هم قبول شده بود. ولی حتی یک روز هم دانشگاه نمیرفت. تمام هزینه های دانشگاه رو از باباش میگرفت و همش رو خرج میکرد. هر روز یه وسیله ی جدید واسه خونه میخرید. ماکرو ویو ، نون تست کن، کامپیوتر جدید، لباس ، چایی ساز و ... 
کلا زندگیمون یه کم تکراری شده بود و نیاز به هیجان توو هر دوتامون موج میزد. آخه ماشین هم نداشتیم دیگه که بتونیم مسافرت بریم.
خونه ی محمد نزدیک یه اتوبان بود. چند تا مغازه کنار اتوبان بود  که شبانه روزی باز بودن. همه چیز هم داشتن. از پنیر و مواد غذایی تا منقل و سفا لی جات..
یه شب نزدیکای ساعت 3  بود که به محمد گفتم:"بیا بریم سیگار بخریم." یه نگاهی به من کرد و یه کاپشن گشاد پوشید و گفت:" باشه، بریم." رفتیم همون مغازه ی شبانه روزی کنار اتوبان. صاحب مغازه ، توو مغازه خوابیده بود. بیدارش کردم و گفتم سیگار میخوام. یارو رفت و 4 نخ وینستون لایت آورد. پولش رو دادم واومدیم بیرون. به محض اینکه از مغازه دور شدیم، محمد دست کرد زیر کاپشنش و 2 بسته شیرینی در آورد، قطاب یزد بود. با تعجب گفتم: اینا رو از کجا آوردی؟!! گفت: بیا عزیزم، اینا رو برای تو دزدیدم. گفتم: چجوری آخه؟ کی این کار رو کردی که حتی من متوجه نشدم؟!! گفت: "این دستای منو دست کم گرفتی؟!بیا بریم خونه با شیر کاکائو بخوریم."
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت! از یه طرف به نظرم کارش جالب و هیجان انگیز بود، از یه طرف دیگه دزدی کرده بود!!
ترجیح دادم باهاش بحثی نکنم. فقط خندیدم و گفتم: باشه ، بریم، ولی دیگه این کارا رو نکن....
یه روز دیگه محمد چند تا کاندوم رو با گاز شهری پر کرد و به تهشون یه کاغذ وصل کرد و رفت رو پشت بوم. گفت: "میخوام اینها را بپوکونم، فکر کنم جالب بشه وقتی توو هوا میپکن." منم که عاشق این کارا..گفتم:" پایه ام، منم  با موبایلم فیلم میگیرم."
رفتیم رو پشت بوم و محمد کاندوم های پر گاز رو آتیش زد.ترکیدن. ولی انگار اون حسی که باید بهمون میداد رو نداد. محمد گفت: " توو فضای آزاد حال نمیده. بیا بریم توو اتاق بپوکونیمشون." اولش گفتم نه ولی بعد پایه شدم. 4 تا کاندوم رو پر گاز کرد و به سقف  چسبوند، یه دستمال کاغذی هم به دمشون وصل کرد و دستمال رو آتیش زد! من توو راهرو ایستاده بودم و فیلم میگرفتم. محمد هم اومد توو راهرو..یه دفعه کاندوم ها پوکیدن و واسه یه لحظه آتیش تمام سقف رو گرفت. خیلی با حال شد. خوشم اومد...زندگیمون داشت یواش یواش باز هیجان انگیز میشد !!!
هنوز اون فیلم رو دارم..هنوزم وقتی صدای خنده هامون رو توو فیلم میشنوم اشک توو چشم هام جمع میشه....

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

یک شب رویایی

چند ماه از رابطه ام با محمد میگذشت. یه پروژه  واسه یکی از استاد هامون باید میبردم و از استاد مربوطه راهنمایی میگرفتم. من اصفهان بودم و محمد میبد بود. به محض اینکه بهش گفتم باید برم دانشگاه و استادمون رو ببینم، خودش رو رسوند اصفهان تا با ماشین منو ببره.
محمد دیگه اجازه نداشت بیاد خونه مون. مامانم ورودش رو به خونه مون ممنوع کرده بود. چون از رفتار محمد خوشش نمی اومد. 
محمد اومد اصفهان و من با ماشین رفتم دنبالش. هوا سرد شده بود و دیگه نمیتونستیم زیاد توو خیابون دور بزنیم. تصمیم گرفتیم شب رو با هم بریم یه مسافر خونه و صبح زود راه بیافیم به سمت دانشگاه.. آخه از اصفهان تا شهری که دانشگاه من تووش بود نزدیک 3 ساعت راه بود.
با هم رفتیم همون مسافر خونه ی همیشگی مون، نقش جهان. مسئولش گفت که درحال حاضر فقط یه اتاق دو نفره داریم که اونم رو پشت بوم هست. کلید اتاق رو گرفتیم و رفتیم رو پشت بوم...پشت بوم خیلی بزرگ و باز بود و فقط همون یه تک اتاق رو داشت...یه اتاق کوچولو با دو تا تخت و یه بخاری دیواری گازی. از همون مدل ها که دودکش ندارن و یه صفحه دارن که قرمز میشه..اون اتاق یه پنجره ی  شیشه ای با قاب چوبی هم داشت که رو به خود پشت بوم باز میشد..انگار که پشت بوم، حیاط اون اتاق فسقلی بود...یکی از تخت ها نزدیک بخاری بود و یکی دیگه نزدیک پنجره..
محمد رو تخت نزدیک پنجره دراز کشید و من رو تخت نزدیک بخاری دفتر و دستکم رو پهن کردم تا چند تا از نکته های مهم جزوه هام رو بنویسم.. محمد لباساش رو در آورد و رو تخت دراز کشید و گفت: ببین، همه جام رو شیو کردم.... کلا بدن خیلی کم مویی داشت، یه زره رو سینه و یه زره زیر نافش. همون ها رو هم زده بود..دقیقا مثل بازیگرای فیلم های پورن شده بود. گفتم: پس دیگه واقعا خوردنی شدی!!صبر کن کارم تموم شه، میام سراغت!
همون طور که داشتم به جزوه هام نگاه میکردم، یه چشمم هم به محمد بود و بدن نازش...خسته شدم و دفتر و دستک رو بستم و گفتم: دیگه نمیتونم تحمل کنم، اومدم.
چراغ اتاق رو خاموش کردم. چقدر فضای اتاق قشنگ شده بود..از یه طرف نور قرمز بخاری و از یه طرف دیگه نور نقره ای ماه که از پنجره می اومد توو... و محمد ی که لخت روو تخت ، کنار پنجره داراز کشیده بود. صحنه دقیقا مثل یه رویای سکسی شده بود.. لباس هام رو در آوردم و رفتم رو تختش..بدن نازش زیر نور ماه که از پنجره می اومد تو و زیر نور قرمز بخاری هزار برابر زیباتر شده بود..تمام خط و خطوط عضلاتش زیر سایه روشن نور های نقره ای و قرمز به شکل دیوونه کننده ای نمایان شده بود. مثل یه تابلو ی نقاشی..مثل یه خواب بود دقیقا...دوست داشتم همونجور بالاسرش بایستم و  تا صبح نگاهش کنم..خوابیدم روش و یه کم لباهاش و بدن نازش و گردنشو خوردم..دوباره بلند شدم و نگاهش کردم. گفتم : " دارم دیونه میشم" و باز خوابیدم روش ..کیرم رو گذاشته بودم رو کیرش و گردنشو میخوردم و ازش لب میگرفتم...اونقدر داشت از کیرم آب می اومد که محمد فکر کرد آبم اومده..ولی نیومده بود..برش گردوندم...موهای دم سوراخ کونشو کامل با تیغ زده بود..وقتی کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش، لای کونش با آبی که از کیرم می اومد  خیس و لیز شده بود. نمای کمر و کون قلمبه و  سفتش اونقدر زیر نورهای اتاق زیبا و دیونه کننده بود که به محض اینکه کیرمو یه کم رو سورخش مالیدم ، آبم اومد و ریخت رو کونش...به نفس نفس افتاده بودم و انگار قلبم داشت از جا کنده میشد. گفت: چی شد؟چرا نکردی پس؟چقدر زود آبت اومد..گفتم : چه انتظاری داری از من؟ من همینجوریش واسه تو میمیرم. بعد موهای بدنتو هم زدی و اینجور لیز شدی! خوب معلومه که آبم زود میاد....برش گردوندم و شروع کردم براش ساک زدن...یک ذره هم از حشری بودنم کم نشده بود. کیرشو توو دستم میمالوندم و توو دهنم جابه جا میکردم. متوجه شدم آبش داره میاد..وقتی داشت آبش می اومد، کیرش تا ته توو حلقم بود و تمام آبشو خوردم......
تمام شب رو همونطور لخت توو بغل هم، رو تخت یه نفره ، کنار پنجره دراز کشیدیم و تا دیر وقت نازش میکردم تا هموجوری توو بغل هم خوابمون برد...

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

کی بی اف بشیم؟

تقریبا ظهر از خواب بلند شدیم. محمد گفت: امروز باید برگردم اهواز! بریم بلیط بگیرم... یهو دلم گرفت. میخواستم داد بزنم، بگم، تو رو خدا نرو...ولی هیچی نگفتم.
ظهر با محمد رفتیم بیرون و ناهار خوردیم..گشت زدیم و محمد واسم یه تی شرت گرفت...یه تیشرت مشکی که من هنوز بعد از این همه سال دارمش.

تقریبا آفتاب غروب کرده بود. بلیط محمد واسه ساعت 10 شب بود و هنوز زیاد وقت داشتیم. با ماشین بودیم و توو شهر الکی دور میخوردیم. محمد گفت: بریم کوه صفه؟...
اولش از جاده ی درست شده ی کوه بالا رفتیم .. شلوغ بود..با این حال من از هر فرصتی واسه مالوندنش موقع بالا رفتن استفاده میکردم.
خیلی رفته بودیم بالا و به یه جای تاریک و خلوت رسیدیم...محمد ایستاد و گفت: حالا وقت چیه؟ و من محکم گرفتمش توو بغلم و شروع کردم لباشو خوردن..همونجور ایستاده، آنچنان خودمو چسبونده بودم بهش که انگار دلم میخواست فرو برم توو بدنش. دستمو برده بودم زیر تیشرتش و داشتم شکم صاف و ناز و سفتشو میمالیدم که یهو یه نفر از پشت سنگا ظاهر شد....فورا از هم جدا شدیم و خیلی ریلکس از کنارشون رد شدیم و رفتیم به سمت پایین.

یه سراشیبی بود که چمن کاریش کرده بودن..چند دفعه با سینا اونجا نشسته بودیم و دعوا کرده بودیم....رفتیم اونجا نشستیم...از اونجا همه ی شهر پیدا بود. محمد نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود. منم رو چمن ها دراز کشیدم و سرم رو گذاشتم رو پاش.
کوه صفه و اون سراشیبی و نمای شهر اصفهان و آسمون پر از ستاره و محمد...هنوز بوی هوای اون روز رو هم یادمه...محمد گفت: خوب رضا، کی بی اف بشیم؟!
چقدر راحت میگفت این چیزی رو که واسه من اینقدر مهم بود ...
گفتم: بی اف بشیم؟ نمیدونم! تو که اهوازی و من اصفهان ، تازه ،هر وقت که تو تونستی دیگه از چت و دیت و این چیزا دست برداری! میدونی که! رابطه ام با سینا سر همین چیزا بهم خورد..احساس میکنم تو هم نمیتونی دست از این چیزا برداری..
محمد گفت: خوب باید به من وقت بدی، من خیلی تنهام و عادت کردم به چت کردن..ولی فقط چت میکنم..همینجوری بی هدف..من همش میام اصفهان.واسه من از این شهر به اون شهر رفتن عین آب خوردنه..بزار یه ماشین جدید بگیرم..
با خودم گفتم: تو که به سینا با اون شکل و شمایل و اون اخلاقش یک سال وقت دادی...حالا واسه این که کنارش اینجور احساسی داری و مثل رویاهات هست نمیخوای وقت بدی؟!  به محمد گفتم : باشه حالا..بعد راجع بش حرف میزنیم. بلند شو بریم ترمینال، دیرت میشه.

داشتیم میرفتیم ترمینال. آهنگ گوگوش گذاشته بودیم توو ماشین " تو از کدوم قصه ای...." دیگه نتونستم جلوی گریه ام رو بگیرم...زدم زیر گریه...گفتم: تو رو خدا نرو..آخه چرا حالا که یکی مثل تو رو پیدا کردم ، اینجا نیستی و باید بری...آخه چرا؟!
محمد کلافه شده بود..گفت گریه نکن دیگه، گفتم که زود زود میام.. ماشین رو نگه داشت و گرفتم توو بغلش و منم تا تونستم گریه کردم و اون سعی کرد آرومم کنه..
دم ترمینال پیاده شد و رفت، من توو نرفتم دیگه. نمیتونستم تحمل کنم، حالم بد بود. همون دم ماشین گرفتمش توو بغلم و بوسیدمش و رفت...منم تنها برگشتم خونه...

۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

بای بای سینا

  ساعت 8..9 صبح بود که بالاخره راه افتادیم به سمت اصفهان. هوا گرم بود. توو راه کلا دمق بودم. زیاد حرف نمیزدم. حالم گرفته بود. آخه چرا این مسافرت رویایی داشت تموم میشد؟! کاشکی ماشین مال خودم بود! .... محمد پرسید: چی شده؟ چرا حرف نمیزنی؟ گفتم: هیچی نیست. خسته ام یه کم...گفت: خوب بخواب. و پره های کولر ماشین رو داد به سمتم. گفتم: سمت خودتم بزار، گرمت نشه. گفت: من عادت دارم. نمیدونم چرا وقتی اینو گفت، یه دفعه یه حس خوبی از قلبم شروع شد و به نوک انگشتام رسید..نوک ناخن هام درد خوبی گرفت. دوست داشتم محمد رو لمس کنم. دستم رو بردم سمت رونای سفتش و از رو شلوار دست کشیدم رو کیرش. کیرش راست بود! چقدر سریع! گفتم: همینجور که داری رانندگی میکنی دوست دارم کیرتو بخورم. حق نداری هم جایی نگه داری...یه لبخند زد.چقدر وقتی لبخند میزد خوشکلتر میشد، چشمای گربه ایش ریز میشد و شیطنت ازش میبارید. گفت باشه...سرمو گذاشتم رو رونش و دکمه های شلوارشو باز کردم..کیرش راسته راست بود. چقدر خوش فرم و خوشمزه بود..شروع کردم به ساک زدن...یهو محمد داد زد: "وای، برو بچ الگانس" سرمو آوردم بالا...خبری نبود...محمد خندید و گفت: هو هو هو ، دروغ گفتم. گفتم : پس دروغ گفتی؟! باید تنبیه بشی..دوباره سرمو گذاشتم رو پاهاش و کیرشو گاز گرفتم. داد زد و با خنده گفت:الان میریم زیر کامیون... باز دوباره کیرشو گاز گرفتم...هر چقدر دلم میخواست کیرشو خوردم و بعد سرمو بلند کردم و شروع کردم به مالیدن کیرش... داشت همونجور رانندگی میکرد.حتی سرعتشو کم هم نکرده بود..اینقدر کیرشو مالیدم تا آبش اومد...
بعد از این عملیات هیجان انگیز، گفت: بطری آب رو بهم بده، آب میخوام! بطری رو بهش دادم. یه کم آب خورد و یه کمی هم از توو دهنش به من پاشید..بطری رو به زور ازش گرفتم و همونجور که داشت رانندگی میکرد، همه ی بطری آب رو روو سرش خالی کردم..تمام مدتی که داشتم آب میریختم رو سرش، میخندید و میگفت :برات دارم حالا...منم گفتم : حقته تا دیگه منو خیس نکنی!

نزدیکای ساعت 4 عصر بود که رسیدیم اصفهان. رفتیم خونه ی ما.خدا رو شکر کسی خونه نبود. وسایل محمد رو گذاشتم توو اتاق و یه کم استراحت کردیم..ساعت 9 شب بود که دوباره سینا تلفن کرد. گفت میخوام ببینمت. گفتم: من تازه برگشتم از تهران و نمیتونم امشب ببینمت. اصرار کرد و گفت:میام دره خونه توون . محمد گفت:بزار بیاد ببینیم چه کار داره...
خلاصه اون شب سینا اومد جلوی در خونه مون...یادمه شلواری رو که خودم بهش داده بودم رو هم پوشیده بود. رفتم دم در..محمد هم اومد باهام..سینا گفت میخوام باهات تنها حرف بزنم، بریم توو پارک نزدیک خونه...راستش یه کم ترسیدم. باخودم گفتم نکنه بلایی بخواد سرم بیاره!...به محمد گفتم که از دور حواسش به من باشه و اونم با فاصله از من و سینا نشسته بود توو پارک. هیچ کس توو پارک نبود و هوا گرم بود. سینا زد زیر گریه.. اصرار کرد و خواست باز با هم باشیم. گفتم: ببین سینا، تو اشتهای سیری ناپذیری واسه چت و گشتن دنبال آدم جدید داری، نمیدونم تا حالا با چند نفر هم سکس کردی وقتی با من بودی.من دیگه واقعا نمیتونم ادامه بدم . سینا با گریه گفت: به جون مامانم با کسی سکس نکردم. فقط چت میکردم، آخه دوستای جدید میخوام. گفت: میخوام یه کاری کنم.!پسورد همه ی آیدی ها و پروفایلام رو میدم واسه خودت!..من دیگه چت نمیکنم! گفتم دیگه دیر شده واسه این کارا، خودتم میدونی که فایده ای نداره.من از زندگیت میرم بیرون تا با خیال راحت دیگه به دیت و چتت برسی و هر روز با هم دعوا نداشته باشیم. سینا باز اصرار میکرد و دیگه حوصله ام رو سر برده بود. داشت دیر میشد . با خودم گفتم: میخواستی حواستو جمع کنی و نگی "دیگه نمیخوام ببینمت".

آخرش سینا با چشم گریون رفت و گفت: شلوارت هم دیگه بهت نمیدم، بزار یادگاری واسم از تو بمونه. منم گفتم برو ، باشه. و رفت.
با محمد برگشتم خونه و چراغ های اتاق رو خاموش کردیم و توو بغلش خوابیدم و شروع کردیم به لب گرفتن. داشتیم همینجور توو بغل هم وول میخوردیم که دوباره سینا اس ام اس داد..نوشته بود که دارم تنهایی و پیاده میرم خونه و به تو فکر میکنم و از این حرفا...نمیخواستم جوابی بدم...شروع کردم توو بغل محمد باز لب گرفتن و وول خوردن که باز دوباره سینا اس ام اس داد..محمد عصبانی شد و تلفنم رو گرفت و از طرف من چند تا فحش با اس ام اس واسه سینا فرستاد..سعی کردم جلوشو بگیرم، ولی فایده نداشت. سینا دیگه اس ام اسی نداد و اون شب باز با محمد سکس کردم و خوابیدیم.

۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

سفر شمال

من و آرش و محمد صبح بلند شدیم و با همدیگه رفتیم سمت یکی از نمایندگی های ایران خودرو که تو خیابان آزادی بود ، شیشه ماشین رو عوض کردیم و میخواستیم آرش و برسونیم خونش و برگردیم اصفهان که یه دفعه محمد از آرش پرسید: از تهران تا چالوس چقدر راهه ؟  آرش گفت : با ماشین حدود 4،5 ساعت . محمد  رو کرد به من و گفت :" پایه ای بریم تا چالوس ؟ ، حالا که تا اینجا اومدیم حیفه که تا دریا نریم " 

آخرین باری که رفته بودم شمال زمانی بود که بچه بودم ، با خانواده. رفتن به شمال با یه نفر مثل محمد برام یه رویا بود ، فورا گفتم:" بریم "، از آرش هم خواهش کردیم که باهامون بیاد ،چونکه جاده رو بلد بود ، اون هم قبول کرد ، آرش هدایتمون کرد به سمت جاده چالوس و رفتیم به سمت شمال .

تمال طول راه به محمد مو قع رانندگی نگاه میکردم ، چه ترکیب دیوونه کننده ای شده بود ، جاده چالوس ، هوای ابری ، ماشین ، تونل ، کوه های سرسبز و محمد . انگار تکه ی آخر پازل تمام زیبایی های شمال محمد بود که تو ذهنم کامل شده بود . اصلا یادم نمیاد چی شد که خوابم برد و وقتی چشم باز کردم دریا رو دیدم ، محمد ماشین رو تا کنار ساحل برده بود و پارک کرده بود. از ماشین پیاده شدیم . محمد با لباس دوید سمت آب و رفت توی آب . زیر پوشی که تنش بود خیس شده بود و چسبیده بود به بدنش خیلی خوشگل تر شده بود ، دوست داشتم توی همون ساحل بشینم و فقط نگاش کنم . محمد اومد سمتم گفت:" توام باید بیای توی آب " گفتم: "نمیتونم ،چون لباس ندارم نمیخوام لباسام خیس بشه ترجیح میدم همینجا بشینم و تورو نگاه کنم " گفت : حرف الکی  نزن زود باش بیا تو آب. دستم  رو گرفت  و کشید ، مقاومت کردم ، یه دفعه با دو تا دستش از زمین گرفت و بلندم کرد ، گفت میخوام بندازمت تو آب. با تمام قدرت تو بغلش دست و پا میزدم تا بتونم خودم رو آزاد کنم ولی نمیتونستم ، چقدر زور داشت !!
من رو برد تا لب دریا و انداختم تو آب ، تمام لباس هام خیس شد ، گفتم : چرا آخه این کار و کردی، حالا من لباس از کجا بیارم ، گفت: اینجا این سوسول بازی هارو بر نمیداره تا اینجا اومدی باید تو آب هم میرفتی .
 دوتایی با هم با لباس های خیسمون برگشتیم سمت ساحل نشستیم روی سکو. آرش اومد با موبایلش ازمون چندتا عکس گرفت .

باید سریع تر برمیگشتیم، تقریبا غروب شده بود . جاده چالوس خیلی شلوغ بود. تو ترافیک جاده گیر کرده بودیم. بارون خیلی شدیدی هم داشت میومد . محمد فقط با یه شلوارک کوتاه ، لخت نشسته بود پشت فرمون. آخه لباس هاش همه خیس شده بود . ولی من با همون لباس های خیسم نشسته بودم تو ماشین. محمد از هر فرصت کوچیکی استفاده میکرد و سعی میکرد سبقت بگیره . خیلی خسته شده بود . گفت : باید یکم بخوابم. ماشین رو کنار جاده پارک کرد. آرش صندلی جلو رو خم کرد و خوابید. منم رو صندلی عقب کنار پنجره نشستم و محمد سرشو گذاشت روی پای من و روی صندلی دراز کشیده و خوابید. بارون شدیدی میومد و رو شیشه ماشین میخورد ، من اصلا  تمام مدت نخوابیدم. داشتم به محمد نگاه میکردم که روی پاهام خوابیده و باز به این ترکیب دیوونه کننده فکر میکردم :جاده چالوس ، بارون ، شب ، ماشین و محمد ...

نزدیکای 1 شب بود که رسیدیم تهران ، مستقیم رفتیم خونه آرش، خیلی دیر شده بود و محمد هم خسته بود ، قرار شد فردا صبح برگردیم اصفهان. اون شب هم خونه آرش خوابیدیم ، محمد خیلی زود کنارم خوابش برد و من تا دیر وقت داشتم به تمام طول سفر فکر میکردم. اتفاقی که افتاده بود رو نمیتونستم باور کنم ، انگار خواب دیده بودم . کاش که محمد مال من میشد ، کاش اون جاده چالوس هیچوقت تموم نمیشد ...